ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

از عصر انقدر اعصابم خرد شده، کارد بزنند خونم درنمیاد. چند ماه پیش یه پولی اومد توی حسابم. توی حیث و بیث بودم که کی این پول رو ریخته فرداش رفیقم سجاد که حسابدار یه شرکته زنگ زد گفت اشتباهی پول رو به حسابت ریختم و منم شماره کارتش رو گرفتم و پول رو برگردوندم. حالا امروز یکی از کسایی که توی همون شرکت بود رو دیدم و ازش پرسیدم از شرکت چه خبر که شروع کرد به گفتن یه ماجراهایی که هرچی می‌گذشت بیشتر خونم به جوش میومد. می‌گفت سجاد با مدیر داخلی رو هم ریختن و از اونجا مقادیری پول بالا کشیدند و سر همین هم اخراج شدند. در صورتی که قبلا وقتی دلیل بیرون اومدن از شرکت رو از خود سجاد پرسیده بودم بهم گفت که «آدمای خودشون رو می‌خواستند بذارند و سر همین من رو انداختند بیرون». حالا این فکر مثل ویروس داره توی مخم وول می‌خوره که نکنه اون پولی هم که به حساب من ریخت و پس‌گرفت از حساب شرکت به کارت من ریخته و از حساب من به عنوان یه واسطه و ردگم‌کنی استفاده کرده باشه؟ بعد از اون طرف هی دارم به خودم غر می‌زنم که خاک تو سرت اگه با این همه محافظه‌کاری و به قول خودت حواس جمعی همچین رکبی از یه رفیق خورده باشی. اگر هم از خودش بپرسم به راحتی می‌تونه انکار کنه. یعنی یه چیزایی باعث می‌شه درون‌گرایی آدم تشدید بشه و جامعه‌گریز‌تر بشه و اعتماد کردن به دیگران براش همین‌طور سخت‌تر و سخت‌تر بشه. کاش نمی‌شنیدم. حداقل اعصابم راحت بود. الان هی باید پیش خودم این افکار رو نوشخوار کنم. لعنت بهت سجاد. لعنت!


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

چهلم - اربعین ۹۸ البرز رایانه سبک زندگی operak حاشیه ها ترمه های رنگی مادربزرگ Sherman آزمون نظام مهندسی decoration