ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

از زمانی که خودم رو می‌شناسم در تک‌تک لحظه‌ها به تنها چیزی که فکر کردم خودم بودم. خودِ خودِ خودم. هیچ کاری رو صرفا برای این نکردم که چون کار درستی بوده، مگر اینکه توی یه زنجیره استدلالی یه فایده‌ای برای خودم داشته. به کسی کمکی نکردم یا چیزی بهش یاد ندارم جز زمانی که توی یه گوشه محسوس یا نامحسوس اون کار یه سود مادی یا معنوی برای خودم داشته. اگه تواضع کردم چون شرایط اقتضا می‌کرده که متواضع جلوه کنم. اگه بی‌آزار بودم فقط ازش مثل گربه به عنوان یه نوع سپر دفاعی برای فرار از آزار دیدن استفاده کردم؛ وگرنه در مواقعی که قدرت دست من بوده نشون دادم که آدم آزاردهنده و قدرت‌نمایی هستم. این رو توی سربازی زمان برخوردم با معتادا و کارتن‌خوابا فهمیدم. با آدم بی‌سر و صدا کاری نداشتم اما اگه خیلی حرف اضافی می‌زد از تمام حربه‌های قانونی خودم استفاده می‌کردم تا دهنش رو سرویس کنم. کلا سربازی برای من فرصت خوبی بود تا ببینم در زمان قدرت داشتن اصولی که به رعایتشون تظاهر می‌کردم رو به چه راحتی زیر پا می‌ذارم. مثلا منی که معتقد بودم نباید توی کار دیگران تجسس کرد، یکی از تفریحاتم در زمان خدمت این بود که با هم‌خدمتیا می‌نشستم و گزارش گندکاریای آدم معروفا رو می‌خوندیم و می‌خندیدیم. من وقتی پیش خودم شکستم که شروع به زدن یه معتادِ زبون‌دراز کردم. من وقتی پیش خودم ریختم که متهمی که از دستم فرار کرده بود رو کشون کشون روی زمین می‌کشیدم و دستبندش رو تا ته سفت کرده بودم که درد بکشه و به نوعی تلافی کنم. من وقتی خودم رو نشناختم که با بدبختی یه ناتوان ذهنی رو به آدرسی که به گردنش انداخته بودند بردم و به خاطر اذیتی که دیده بودم و لحن به کتفمم مادرش علیرغم وضع اسفناکشون اصرار کردم و ازشون کرایه برگشتم رو گرفتم. بعدا دوباره همین ناتوان‌ذهنی رو آوردند و چون من قبلا برده بودمش بازم تحویل من دادند و این‌بار اون پول رو توی جیبش گذاشتم و برش گردوندم اما دیگه نتونستم مثل سابق به خودم توی آینه نگاه کنم. من وقتی حالم از خودم به هم خورد که به خاطر اضاف خوردن سر سیگار بردن یه متهم توی بازداشتگاه و از سر عصبانیت تمام متهمای اون روز رو کاملا کردم و به طرز رقت‌باری بازرسی بدنیشون کردم. من وقتی خودی برام نموند که به دوتا بسیجی که سر درگیری با یه دختر و پسر و ضرب و شتمشون دستگیر شده بودند پابند زدم و این دلیلی جز عقده کهنه‌ام از این قماش نداشت.

بعد همه این ماجراها من خیلی بدبین‌تر از سابق شدم چون فهمیدم به فراخور شرایط کارهایی از خودم سرمی‌زنه که فکرشم نمی‌کردم. پس توقع چنین چیزی از دیگران خیلی دور از انتظارم نبوده و نیست. فقط هم این مسئله نبود. غرق شدن در خصوصی‌ترین و اسمش رو نیارترین مسائل آدما حالم رو از آدما به هم زد. شوهری مچ زنش رو با یه مرد دیگه گرفته بود و زن توی بازجویی به افسر گفت شما اینو حلش کن من همه جوره در خدمتم و افسر هم با هزار دروغ و دونگ حلش کرد و ایشون هم خدمتش رو برای افسر به جا آورد. همسایه‌هایی که سر بچه‌هاشون با هم دعوا کرده بودند و توی پارکینگ بچه‌هاشون رو در وضع بدی پیدا کرده بودند. خانواده اون بچه مورد قرار گرفته شکایت داشت و مادر اون بچه م خیلی واضح و شیوا داشت می‌گفت «حالا خوبه چیز بچه من تو دهن بچه تو بوده این‌قدر آلدارام بالدارام می‌کنی.». کاسب شیشه‌ای دیدم که چون خلافکارای دیگه رو می‌فروخت هر غلطی دلش می‌خواست می‌کرد و افسرا هم روی گندکاریاش سرپوش می‌ذاشتند فقط چون مخبرشون بود. 

این بدبینی نسبت به خودم و بقیه و مخلوطش با خودبینی معجون ترسناکی رو به وجود آورد. معجونی که مزه مرگ و نیستی و بی‌هویتی می‌داد. درسته خودبینی خیلی چیز مزخرفیه ولی همش بدی نیست. خوبیش همینه که کثافت درونیت رو هم نمی‌تونی انکار کنی چون بی‌وقفه جلوی چشمات رژه می‌رند. مثلا خودبینی من از همین باز و بسته کردن نظرات مشخصه. زمانی که پرسمان می‌خوام بذارم بازش می‌کنم و زمانی که حوصله نظرات بقیه رو ندارم می‌بندم و یه لحظه با خودم نمی‌گم پس خواسته اون خواننده چی؟ درسته آدمای کمی نظر می‌دند اما به احترام همونا نباید کمی این خودبینی رو کنار زد؟ که ندا میاد که نه. اصلا نظرات اونا هم ارزونی خودشون. خودبینی من از رفتارم با گداها مشخصه که با هزارتا بهانه و استدلال قوی به راحتی از کمک سر باز می‌زنم. از کمک به سیل‌زده‌ها با این استدلال که اصلا معلوم نیست به دستشون می‌رسه یا نه، سر باز می‌زنم. خودبینی من از صراحت گاه و بی‌گاهم پیداست. خودبینی من از نوع ارتباطم با خویشاوندام و خانواده‌ام پیداست. خودبینی من از فرارم از ارتباط خیلی نزدیک با آدما پیداست. از ازدواج گریزیم که مستم حدی از فداکاری و فراموش کردن خوده، پیداست. خودبینی من از اینجا معلوم میشه که کمترین لینک رو به وبلاگای دیگه دارم. 

من تا به حال کاری که نفعش تمام و کمال برای دیگران باشه انجام ندادم. اگه هدیه‌ای برای کسی گرفتم دنبال مهرطلبی بودم. اگه هدری برای کسی طراحی کردم برای این بوده که ازم توی وبش بنویسه و تظاهر به آرتیست بودن بکنم. اگه مطلب علمی و تحلیلی نوشتم به این امید بوده که شاید یه کسی که باید اون رو بخونه و راهی به مطبوعات و نویسندگی علمی برام باز بشه. اما دریغ و افسوس که «خداوند از آن جایی که گمان نمی‌برید به شما روزی می‌دهد» و به بیان دیگه از اونجایی که برایش برنامه‌ریزی می‌کنید و خودتون رو به آب و آتیش می‌زنید، آبی براتون گرم نمی‌شه.

خلاصه که به دور از آه و ناله و افسوس، من مستحق گندی هستم که در درونش دست و پا می‌زنم.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

ورزشی • قلب های نارنجی• شخصی Michelle ♥ گل یخ ♥ χάος فانوس خیال شانس با ماست Trade Show Exhibits Manufacturers